العلامة المجلسي ( مترجم : موسى خسروى )

29

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر ع ) ( فارسي )

گفتم بس است مرا فدايت شوم . مناقب - مينويسد در يك خبر طولانى كه غانم بن ام غانم وارد مدينه شد با مادرش پرسيد شخصى از بنى هاشم بنام على ميشناسيد ؟ گفتند آرى مرا راهنمائى كردند بعلى بن عبد الله بن عباس به او گفتم من سنگى دارم كه مهر على و امام حسن و امام حسين بر آن است شنيده‌ام شخصى از اين خانواده بنام على آن را مهر خواهد نمود . على بن عبد الله با خشم تمام گفت بعلى بن ابى طالب و حسن و حسين دروغ مىبندى شروع كردند بنى هاشم بزدن من ميخواستند كه از حرف خود دست بكشم و سنگ را از دستم گرفتند همان شب در خواب حضرت حسين را ديدم به من فرمود سنگ را بگير برو پيش پسرم على او مهر مىكند از خواب بيدار شدم سنگ در دستم بود خدمت حضرت زين العابدين رسيدم آن را مهر كرد فرمود كار تو عبرت آميز است به كسى نگو غانم در اين مورد اشعارى را سرود . كتاب ارشاد - سعيد بن مسيب گفت تا على بن الحسين از مكه خارج نميشد مردم خارج نميشدند ، يك سال من در خدمت ايشان از مكه بيرون آمدم در منزلى فرود آمد دو ركعت نماز خواند در سجده تسبيح پروردگار كرد هر چه در آن اطراف از درخت و گياه وجود داشت با او به تسبيح پرداختند . من از شنيدن صداى تسبيح آنها ترسيدم ، سر برداشته فرمود سعيد ! ترسيدى ؟ عرضكردم آرى يا ابن رسول الله فرمود اين تسبيح اعظم است . در روايت سعيد بن مسيب است كه قرّاء به حج نميرفتند مگر زمانى كه زين العابدين به حج برود براى آنها خوراك ترش و شيرين تهيه ميكرد ولى خودش از خوردن آنها خوددارى ميكرد روزى بين راه جلوتر به منزل رسيد وقتى من آمدم در سجده بود بخدائى كه جانم در اختيار اوست در و ديوار و مالهاى سوارى و سواره همه سخن او را تكرار ميكردند صحبت از فصاحت صحيفه سجاديه شد پيش شخص بليغى در بصره گفت بنويسيد تا من مانند آن براى شما بگويم سر بر روى دست گذاشت تا انديشه كند و جمله‌اى بسازد ديگر سر